به گزارش خبرگزاری حوزه،تبیین نسبت میان «نهضت عاشورا» و «زیستِ امروزِ مؤمنانه»، یکی از حیاتیترین نیازهای جبهه فرهنگی انقلاب در مسیر جهاد تبیین است. با وجود انبوه پژوهشها و میراث مکتوب در حوزه عاشوراپژوهی، همچنان در ترجمه «سیره فردی» به «نظریه اجتماعی» و «فهم راهبردی» با خلأ جدی مواجه هستیم. پرداختن به این مسئله که چگونه میتوان از لایه عواطفِ صرف عبور کرد و به عمقِ حرکتآفرینِ کربلا دست یافت، ضرورتی است که نباید در هیاهوی مناسک گم شود.در همین راستا، در برنامه «دچار» با کارشناس حجتالاسلام والمسلمین مهدی طباخیان پیرامون این موضوع گفت وگویی انجام داده است که مشروح آن در ادامه تقدیم مخاطبین گرامی میگردد.
* عاشورا؛ پرگفتوگوترین حقیقتِ تاریخ اسلام
شاید در طول این قرنها درباره حضرت سیدالشهدا علیهالسلام بسیار گفتوگو شده است؛ به گمانم در طول تاریخ اسلام هیچ شخصیتی به اندازه اباعبدالله علیهالسلام مورد مطالعه و دقت قرار نگرفته است. البته روضهها، عزاداریها، مراسمها و فرهنگهای عامیانهای که در سراسر جهان اسلام گسترش یافته، به کنار؛ کتابهای فراوانی هم در این زمینه نوشته شده است. عددی را میدیدم که به نظرم قابل اعتنا بود؛ از کتاب «عاشوراپژوهی» اثر آقای محمد اسفندیاری که دو سه کتاب جاندار هم در حوزه عاشوراپژوهی و تاریخ حضرت سیدالشهدا علیهالسلام دارند، میگفتند ظاهراً نزدیک به پنج هزار عنوان کتاب در طول این سالها در وصف حضرت سیدالشهدا علیهالسلام نگاشته شده است. وقتی این عدد را با دیگر شخصیتهای تاریخی قیاس میکنیم، واقعاً عددی بسیار قابل اعتنا و توجه است. تصور من این است که حتی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام همچه در میان شیعیان و چه بسا در میان اهل سنت درباره خلفای ثلاثهبه این اندازه مورد دقت قرار نگرفتهاند.
حالا نه فقط در میان ما که شیعیان افتخارمان سیدالشهدا علیهالسلام است و به نحوی حضرت اباعبدالله علیهالسلام بخشی از زندگی و زیست ما شدهاند؛ یعنی در رگ و پیِ حیات اجتماعی، فردی و خانوادگی ما حضور پیدا کرده و برای خود جایگاه یافتهاند. مراسمهای روضه و عزا هم تقریباً تمام جامعه را به نحوی به خود مشغول میکند. یک قدم آنطرفتر هم که برویم، میبینیم من همین امروز در گفتوگویی با بعضی از دوستان بودم با هم شروع کردیم به دیدن برخی از مقاتل قدیمی. نگاه میکنید که در میان غیرشیعیان هم حضرت سیدالشهدا علیهالسلام چهقدر شخصیتی قابل اعتنا بودهاند، آن هم برای کار علمی.

*ابنجوزی؛ گواهی یک عالم سنی بر حقانیت حسین بن علی (ع)
اجازه بدهید یک مثال بزنم تا ببینیم نسبت به حضرت اباعبدالله علیهالسلام چگونه اعتنا وجود داشته است:
یک شخصیت علمی که فکر میکنم وفاتشان حوالی سال ۵۹۰ هجری قمری باشد یعنی از عالمان قرن ششم هجری؛ با نسبت به امروز، چیزی نزدیک به نهصد سال پیش. ایشان در بغداد زندگی میکند؛ فقیهی گردنکلفت، منبری و واعظی معروف. اتفاقاً شخصیت زاهدمنشانهای هم داشته و خیلی با دربار بنیعباس در تعامل نبوده است. حتی در مقاطعی از عمر، مورد غضب دربار بنیعباس قرار میگیرد و محرومیتهایی را هم تجربه میکند.
از نظر اعتقادی نیز در نقطه مقابل ماست؛ یعنی وقتی به جریانهای غیرشیعه نگاه میکنید، ما احناف را داریم و شوافع را داریم؛ طبیعتاً حنفیها و شافعیها از یک حیث به ما نزدیکترند. اما میبینید ایشان حنبلی هم هست؛ یعنی ما بههرحال نسبت به حنابله، از حیث مسلک و مرام، فاصله بیشتری داریم؛ همان چهار مذهب اهل تسنن هستند.
شخصیتی به نام ابنجوزی؛ کسی که از قضا نامش در عربی به معنای گردو است. او از عالمان تراز اول زمانه خود بود؛ به گونهای که خود در یادداشتهایش مینویسد در طول عمرش بیش از شش هزار جلد کتاب مطالعه کرده است. او که از پنجسالگی تلمذ نزد اساتید بزرگ بغداد را آغاز کرد و به حفظ حدیث پرداخت، یتیم بود و تحت تربیت عمهای عالم و مادری حمایتگر، در رفاه و مسیری علمی رشد یافت.
او میگوید: «روزی بر فراز منبر بودم؛ تصور کنید در بغدادِ قرن ششم که در سیطره جریانات غیرشیعی بود و جریانهای شیعی در اوج محرومیت و مظلومیت قرار داشتند. در آن فضا، یکی از شاگردانم از میان جمعیت پرسید: آیا لعن کردن یزید جایز است؟
این همان پرسشی است که هنوز هم بسیاری، حتی امروز در فضای مجازی، مطرح میکنند.
او میگوید: من در پاسخ گفتم خودت بهتر میدانی؛ یعنی اگر سکوت کنم، پاسخ را خودت پیدا خواهی کرد. اما مخاطب دستبردار نبود و اصرار داشت که پاسخ صریح بشنود. گویی میگفت: مگر لعن یزید، قاتل سیدالشهدا (ع)، نیازمند اجازه نیست
ابنجوزی میگوید آن شخص اهل جدل و پیگیری بود و گفت: نه، ما مبنای فقهی میخواهیم؛ آیا شما اجازه میدهید یزید را لعن کنیم؟ من نیز پاسخ دادم: روشن است که لعن میکنیم؛ او قاتل فرزند پیامبر (ص) است. این فقط نظر شخصی من هم نیست؛ امام بزرگ ما، احمد بن حنبل، نیز چنین اجازهای داده و خود یزید را لعن میکرده است.
سپس میگوید این سخن دهان به دهان گشت تا به فردی رسید که ظاهراً از اهل علم بود؛ همان کسی که بعدها در مقدمه کتابی که علیه او نوشت، تعابیر تندی نیز به کار برد. او پس از شنیدن این ماجرا، شروع کرد به نگارش کتابی در دفاع از یزید. ابنجوزی با خشم از او یاد میکند و میگوید: مردی بود به نام عبدالمغیث؛ ظاهراً از همان منبریهای کاسبکار.
در آن دوران، عدهای به راحتی قلم میزدند، کتاب مینوشتند و از یزید دفاع میکردند؛ تا جایی که حتی مدعی میشدند قتل سیدالشهدا (ع) اقدامی کاملاً درست و قانونی بوده است! برای ما بسیار حائز اهمیت است که بدانیم از چه پیچوخمهای سخت تاریخی عبور کردهایم تا به امروز رسیدهایم.
در روزگاری که بغداد پایتخت فرهنگی جهان اسلام به شمار میرفت، چهرههای صاحبمنصب، موجّه و قلمبهدستی پیدا میشدند که آشکارا از یزید بن معاویه دفاع میکردند و میگفتند: «شما حق ندارید به یزید خرده بگیرید؛ کار او درست بوده است. ما نیز اگر در آن دوران بودیم و فرزند پیامبر خدا، حسین بن علی، علیه خلافت خروج میکرد، او را میکشتیم!»
این گستاخی بیحد و حصر، سخت بر ابنجوزی گران آمد. هرچند هر دوی آنها (ابنجوزی و نویسنده مدافع یزید) شیعه نبودند و به مذهب حنبلی ـ که از دیدگاه فقهی و کلامی دورترین مذهب به تشیع است ـ تعلق داشتند، اما آزادگی و حریت علمی ابنجوزی مانع از سکوت او شد. او در واکنش به این بدعت، نگارش کتابی ارزشمند را آغاز کرد و نام آن را «الرد علی المتعصب العنید المانع من ذم الیزید»(پاسخ به متعصب لجوجی که مانع سرزنش یزید میشود) گذاشت.
*او در مقدمه این کتاب، مردم را در مواجهه با دانایی و حقیقت به چهار دسته تقسیم میکند و مینویسد:
نخست، کسانی که میدانند و میدانند که میدانند؛ اینان دانشمندان حقیقی جامعه هستند، به آنان متمسک شوید که مایۀ هدایت شما خواهند بود.
دوم، کسانی که نمیدانند و میدانند که نمیدانند؛ اینان جاهلانِ جویای حقیقت هستند که به فضل الهی هدایت میشوند و باید دستشان را گرفت و یاریشان کرد...
دسته سوم، بدترین گروهاند: کسانی که نمیدانند، ولی خیال میکنند که میدانند؛ همانها که توهم دانایی دارند و از همینجا خطایشان شروع میشود.
او با تعریض به همعصرِ مدافعِ یزیدِ خود مینویسد: «این مدعیِ ما عجب احمقی است که به دفاع از یزید برخاسته است!
شگفتی کار در اینجاست که این فقیه برجسته غیرشیعه، در سراسر کتاب خود با تکیه بر استدلالهای متقن ثابت میکند که در دوران حیات سیدالشهدا (ع)، هیچکس در صلاحیت علمی، اخلاقی و سیاسی برای اداره جامعه اسلامی و خلافت، برتر و شایستهتر از حسین بن علی (ع) نبود. ابنجوزی بهصراحت تبیین میکند که حق مطلق با امام حسین (ع) بود و هر کس در برابر ایشان ادعای حاکمیت میکرد، مصداق بارز «طاغوت» به شمار میرفت.
* از «اخلاقِ فردی» تا «نظریهپردازیِ اجتماعی»؛ گسستِ نهادی در تبلیغِ دینی
در لایهای دیگر، ما همواره روایتهای متعددی از کرامت و بخشش اهلبیت (ع) شنیدهایم؛ مانند ماجرای آن نیازمندی که به درِ خانه امام حسین (ع) آمد و حضرت کیسه سکهای را از لای در به او دادند تا چشم در چشم او نشوند و آبروی سائل حفظ گردد. تریبونها و منابر ما معمولاً این داستانها را صرفاً به عنوان شواهدی بر کرامت فردی و واسطه فیض بودن امام روایت میکنند؛ گویی پیام این سیره تنها در این گزاره خلاصه میشود که اگر از امام حاجت بخواهی، حاجتت را روا میسازد.
شهروند جامعه مدرن در مقام عمل دچار سرگردانی است که چگونه باید سیره کرامت حسینی را پیاده کند. واقعیت آن است که ما گزارههای اخلاقی سیره ائمه را به نظریههای نهادی و ساختاری برای امروز ترجمه نکردهایم؛ این کاستی متوجه متولیان تبلیغ دینی است که معارف اهلبیت را در سطح توصیفهای عاطفی متوقف ساخته و از «نظریهسازی علمی و نهادسازی اجتماعی» غفلت ورزیدهاند.
*آیا مسئولیتِ تبیینِ نسبتِ مخاطب با امام حسین (ع) و بازآفرینی الگوهای عاشورایی بر عهده سخنرانان و مداحان است، یا تحقق این امر نیازمند همافزایی تمامی ارکان هیئت است؟
* تراژدیِ «میراثدارِ محروم»؛ چرا به «حوائجِ خُرد» قانع شدیم و از «تحولِ کلان» جا ماندیم؟
واقعیت این است که نمیتوان این آسیب را به یک شخص یا مقطع خاص محدود کرد؛ چرا که ما با محصولِ یک فرآیند اجتماعیِ پانصدساله مواجهیم. تقریباً از اوایل قرن دهم هجری، روایت ما از کربلا به سمتی رفت که از اباعبدالله الحسین (ع) شخصیتی صرفاً لاهوتی و قدسی شبیه به نگاه مسیحیت به حضرت عیسی (ع) بسازیم؛ وجود مقدسی که کارکردش برای ما، تنها در شفاعت، گریه و برآورده کردن حوائج روزمره خلاصه میشود. البته توسل و اشک، بخشی واجب و ارزشمند از این جریان است، اما قطعاً تمام آن نیست.
معمولاً وقتی این بحث مطرح میشود، برخی موضع میگیرند و میگویند: «همین ارتباط عاطفی و توسل سنتی برای ما کافی است و گره از کارمان میگشاید.» پاسخ من به این دوستان همواره با یک مثال همراه است:
فرض کنید فرزندی که به دلیل دوری از پدر، در فقر و تنگدستی زندگی میکند، از ثروت بیکران او بیخبر است. پس از درگذشت پدر که هزار میلیارد تومان ارثیه به جا گذاشته، فرد شیادی نزد فرزند میآید و برای پنهان کردن حق اصلی او، میگوید: «پدرت فوت کرده و ارثیهای صد میلیونی برایت گذاشته است.» فرزند با دریافت این مبلغ اندک، گمان میکند به همه چیز رسیده و نیازهای روزمرهاش را رفع میکند؛ در حالی که به واسطه آن فرد واسطه، از میراث حقیقی و ثروت عظیمی که میتوانست زندگی او را متحول کند، محروم مانده است.
حکایت مواجهه ما با نهضت عاشورا نیز همین است؛ ما به بهرهمندیهای فردی و گرهگشاییهای کوچک دلخوش کردهایم و از میراث تمدنی، حرکتآفرین و تحولسازِ امام حسین (ع) غافل ماندهایم.
آن فرد شیاد نود درصد ارثیه را تصاحب کرده، اما همان سهم اندکِ باقیمانده به قدری در نظر این فرزندِ محروم بزرگ است که گمان میکند با آن به همه چیز رسیده؛ میتواند خانه و خودرو بخرد و پسانداز کند.
مواجهه ما با نهضت اباعبدالله (ع) نیز دقیقاً مانند رفتار این فرزندِ دورافتاده از پدر است. اگر حقیقت کربلا و سیره سیدالشهدا (ع) به معنای واقعی در زندگی ما جاری شود، جامعه چنان دگرگون خواهد شد که موازنه تغییر میکند و مقدمات فرج بهطور کامل فراهم میشود. اما افسوس که ما از این گنجینه بیکران و ظرفیت بیانتها، بهرهمندی حداقلی داریم.
نکته اصلی اینجاست؛ با وجود اینکه بیشترین پژوهشها پیرامون شخصیت حسین بن علی (ع) انجام گرفته، امروز اگر از توده شیعیان بپرسید، نمیتوانند ابعاد و نقشه راهِ این قیام را روایت کنند. ما هنوز در تبیینِ طراحی راهبردی امام معصوم برای مقابله با حکومت یزید و رسواسازی جریان باطل، ناتوانیم.










نظر شما